غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

163

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

صداى نقاره و نفير بذروهء كره اثير ميرسيد و غريو كرناى و سورن اركان عالم را متزلزل ميگردانيد بهادران موكب همايون سپرها و چيرها بر سر كشيده پاى در ميدان قتال مىنهادند و بدست جلادت و جرأت عقابان تير مرك تاثير را از آشيانه كمان در پرواز آورده از مغز سر دشمنان طعمه مىدادند در آن اثنا روزى امير سيد بدر كه ماه تمام فلك مردانگى بود و بمزيد قوت و جرأت از پهلوانان رستم‌نشان ممتاز و مستثنى مىنمود با فوجى از دليران معسكر ظفر اثر جنك پيش برده بنوك پيكان دلدوز جمعى را كه بر زبر فصيل انداختن تير و سنك مىپرداختند منهزم ساخت و از خندق فصيل گذشته پاى تهور پيش مينهاد تا بكنار خندق شيخ حاجى كه در ميان خاك ريز است رسيد و خواست از آن خندق نيز بگذرد و بكمند شجاعت ببرج شاه حسين برآيد احمد مشتاق چون حال بران منوال ديد جمعى از دليران لشكر خود را از باره پايان فرستاد تا بممانعت امير سيد بدر و موافقان او قيام نمايند و از آن جمله تركمانى سنانى در دست با امير سيد بدر آغاز مقاتله كرد و آن سيد بلند قدر بسرپنجهء پهلوانى نيزه او را گرفته چنان پيش خود كشيده كه آن شخص به روى درافتاد آنگاه بر زبر او نشسته خواست كه بشمشير قاطع سرش از تن جدا سازد كه ناگاه ديگرى پيش آمده به نيزه حمله كرد و آن جناب همچنان نشسته دست دراز كرد و نيزهء اين شخص را نيز گرفته بدستور سابق بكشيد تا از پاى درآمد و هردو را كشته و سرهاى ايشان را بريده به نظر خاقان فريدون‌فر رسانيد لا جرم آن حضرت آن زبدهء اولاد حيدر كرار را باصناف الطاف پادشاهانه و انواع اعطاف خسروانه نوازش فرمود و بانعام اسب و زر و خلع قيمتى و اشياء ديگر سرافراز گردانده در علو قدر و منزلتش افزود القصه بنابر كمال متانت و حصانت شهر و قلعهء بلخ و بسيارى ذخيره مدت محاربه و محاصره سه چهار ماه ممتد گشت و در اكثر آن اوقات از بام تا شام نايرهء قتال مشتعل بوده از شام تا بام نعرهء حاضر باش از ايوان كيوان درمىگذشت و در آن ليالى تركمانى كه مشهور بود بقرا جارچى هرشب بر زبر برج شاه حسين برآمده در برابر دولتخانهء همايون مىايستاد و زبان بفحش و هذيان‌گردان مىساخت خاقان منصور و جمهور ملازمان موكب ظفرنشان را دشنام مىداد و آنحضرت راى صائب و فكر ثاقب بر دفع شر آن بداختر گماشته شبى سه چهار كس از قادراندازان را فرمود كه در مقابل آن برج نزديك به يكديگر ايستادند و سهام خون‌آشام بر زه كمان نهادند و چون قرا جارچى آغاز سب و شتم كرد بهنجار آوازش بيكبار شست دست گشادند و اين تدبير موافق تقدير افتاده يك تير بر حلق آن شرير خورد كه از پس سر او بيرون رفت چنانچه از پاى درآمده تا تحت الثرى هيچ‌جا قرار نگرفت و اين معنى موجب دلشكستگى احمد مشتاق و ساير اهل شقاق گشته ديگر كسى لب بدشنام نگشود مقارن اين احوال امير مظفر برلاس را در كنار آب امرى در غايت غرابت روى نمود و حضرت خاقان منصور از وقوع آنحادثه متغير گشته به مراجعت او امر فرمود شرح واقعه آنكه در آن ايام كه امير مظفر در كنار آب لواء ظفرمآب ارتفاع داده و لشگر ماوراء النهر را از عبور مانع مىآمد گاهى بعضى از نواب او در كشتى نشسته بميان دريا مىرفتند و از آنجانب نيز مخصوصان امير شجاع الدين محمد بن امير على بن امير برندق بن امير